وطن يعني چه ؟

 

وطن یعنی چه؟ زادگاه تو یا زادگاه پدرت؟ یعنی جایی که اکنون زندگی می‌کنی یا جایی که روزی زندگی می‌کردی؟ یعنی تمام هستی تو که اگر روزی نباشد، می‌خواهی که نباشی؟ یا اگر روزی نباشد، نبودش ککت را هم نمی‌گزد؟ یعنی خاطره؟ یعنی کوچه‌های گرم تابستان و اولین طپش‌های عاشقانه‌ی آن حجم سرخ خونین زیر پیراهن؟ یعنی خاک؟ یعنی یک محدوده‌ی مشخص جغرافیایی که اگر آب رفت یا منبسط شد، دیگر وطن تو نیست؟ خاکی که برایش حاضری بمیری؟ شاید وطن یعنی اعدام. یعنی بچه‌هایی که بی‌پدر بزرگ شدند. وطن یعنی هستی تو، هرچه هست باشد؟ ریشه؟ یعنی تا آن سوی کره‌ی خاکی یادش می‌افتی اشکت سرازیر شود؟

 

گُرگ‌ها، تمام زندگی‌مان را بردند. وطن، جایی‌است که آدم اگر توش بمیرد، برای کسی مهم نیست. بنشین برای تو از وطن بگویم. وطن، تمام مکان‌ها، خاطرات، خیابان‌ها، غم و شادی‌هاست. وطن، همین‌ خاکی است که توش راه رفته‌ایم بسیار. کجا ببرم با خودم این‌همه جا را؟ دارد از لابه‌لای گزارش‌های مخدوش، جنگ را باورمان می‌کند، به خوردمان می‌دهد؛ نترسم؟ جنگ، انتخاب ما نیست. وطن، ولی منتسب به ما بود، چه ‌می‌کردیم خب؟ وطن را تو! تو که می‌فهمی، تو که آدمی! چه‌جوری آن اتوبانی را توش تو را در آغوش گرفتم، بکَنم ببریم خاک غربت؟ من این‌جوری‌ام، احمق‌ام، ولی هنوز هم برایم همین‌ اینها، زیباست. بیا وطن را بردار ببریم دور از بمب‌های آمریکا، نجات‌اش دهیم. بیا بر اساس خاکی که روش داریم نفس می‌کشیم، قدم می‌زنیم، راه‌‌مان را یکی‌ کنیم. چه‌قدر وطن را دوست داریم؟ بیا حرف بزنیم. همه سکوت کرده‌ایم؛ وکشوری دیگر، دارد تدارک حمله می‌بیند و این‌بار ایمان دارم که حمله‌ خواهد شد. کشور را دارد جنگ فرا می‌گیرد، بیا فرار نکن بنشین حرف بزنیم. وطن برای تو یعنی چی؟

 

"این‌جا و اکنون" از وطن خاطره‌ها دارد از  "اين وطن كه نمي‌دانم چيست". خاطرات تلخی مثل "خاطره عزيزی كه درزندان جان باخت و خواهرانش جنازه‌ اش را که بوسیله گلوله ها سوراخ سوراخ شده بود ، تحویل گرفتند. می ‌گفتند در راه آ زادی شهيد شده" وطن برای او " زنی بوده كه دوماه تمام از سحر تا شام هر روز به همه جا سرمی ‌كشيده تا بگويندش شوهری كه شبانه بردند زنده است يا مرده". وطن "زنی بود كه كودكش را در زندان زاد (وطن آن كودك، زندان بود!؟)". نمی ‌دانم. نمی ‌دانم ‌اين وطن چيست . من هميشه در همهمه شنيدن اين اسم مبهم اين ايرانِ مجهول، اين وطن ناكجا زندگی كرده‌ام. روی همين خاك، خاك همين وطن كودكانی را ديده‌ام استخوان‌ها ی ‌شان در سرمای بيابان‌های  اطراف زندان قزل‌حصار تركيده است تا وقت ملاقات‌شان دهند و نداده‌اند؛ كه فرزندِ "خائن" به "وطن" بوده‌ است و مستحق آزار. وطن شايد توهمی بيش نيست. چيزی نيست ورای همه دردها ورنج‌های همين مردم كه از سر تقدير اين‌جا زاده شده‌اند يا تقدير به اين‌جا آواره‌شان كرده است.  اگر وطن را می ‌خواهيم، برای همين آدم‌ها می ‌خواهيم؛ برای من، برای تو، برای "فرزند دشمن" مان. می خواهيم كه درش از فقر و صغارت و جهالت به در آييم؛ برای همين‌هاست كه می ‌خواهيمش.

   

اگر چه هنوز احساساتم نسبت به وطن را از دست نداده‌ام و حتی نهادینه‌شان هم کرده‌ام، اما دیگر می‌توانم آنها را کنترل کنم. دیگر بی‌حرمتی به وطن را با داد و فریاد پاسخ نمی‌دهم چرا که دلایل این بی حرمتی‌ها به همان سادگی پارچه کم آوردن مادرم برایم قابل فهم است، سودای بی وطنی و جهان وطنی آرزویی شده است، اگر چه با بغض باشد و چند قطره اشک.

 

"  وطن "یک سیستم پیچیده عصبی است" که او را به خانواده‌اش، به همسایگانش و به دوستانش "که اتفاقاً با آنان پشت یک میز" نشسته‌است، درس خوانده‌ است، متصل می‌کند. سنگ را که در حوضچه‌ای از آب پرتاب کنی، حلقه‌های متعددی با مرکزیت واحد تولید می‌کند. وطن از نسبت‌های خویشاوندی من آغاز می‌شود و تا دورترین نسبت‌های تاریخی و فرهنگی و جغرافیایی در محدوده ایرانی بودنم تداوم پیدا می‌کند و هر چه از متن به حاشیه ره می‌سپرد کم رنگ تر و کم جان تر می‌شود. وطن به خودی خود دوست داشتنی نیست، وطن دوست داشتنی است چون بخشی جدایی ناپذیر از هستی و موجودیت انسانی من است. شاید تعبیر درست‌تر آن است که من گرفتار وطن هستم. به وطن مبتلا شده‌ام.  شاید مثل فرزند معلولی است که بخواهی یا نخواهی فرزند من است. دستش را از دست رها نخواهم کرد. وطن پر است از زخم‌های جانکاه. من از زخم‌های آن رنج می‌برم. اما بی این‌همه زخم و رنجی که از آن می‌برم، هستی‌ام فاقد معناست.

 

وطن جایی است که ازآن من باشد.جایی‌است که من از آنش باشم. جایی است که "اذانش" مال من باشد. جایی است که "تن" من، از او باشد، وتن...وطن من، و "تن" من. جایی است که اگر از دست برود، بخواهم نباشم. حس می‌کنم "وطن" من،...هر دم ازآن یکی...همیشه دادیمش به یک مرد جنگی جدید و با بدبختی از دست خودش یا فرزندانش یا یارانش در آورده‌ایم. من بی‌وطن، اینجا، در وطن دیگری، تن به هر کار و خفتی می‌دهم که در وطن خودم نباشم. اینجا را وطن خودم می‌دانم، ولی نمی‌نامم. ... وطنم همیشه صاحبانی بی‌صاحب داشته. من باید صاحب وطنم باشم ولی نیستم. برای من، وطن جایی است که آسوده باشم. برای من وطن جایی است که صاحبش را برحق بدانم. می خواهم وطنم را انتخاب کنم. اصلا اجازه انتخاب دارم؟ ...دلم نمی‌آید به یاد بیاورم وطنم یا ناپدری ناحقی سوارش بوده یا در ید بیگانه‌ایی بوده که بعد گفته‌ام صد رحمت به ناپدری؟

 

وطن یعنی زندان اوین و تو که بپوسی چون دانشجویی. یعنی میدان تجریش که تحقیر شوی به خاطر صورتی پریده رنگ ماتیکت.....من، وطن برایم ، تَنَم است. دنیای بی کران و مبهمی که از زیر ِ پوستم تا عمق روحم طول می کشد. پر از درد و رنج و زخم. و به کجا می روم؟به کجا می برم تَنَم را؟ وطنم را؟ در کدام آپارتمان برن،در کدام کمپ زوریخ، در کدام سوئیت ژنو از یاد ببرم وطنم را؟ تَنَم را؟ به کجا می برمش؟ به کجا می توانم ببرمش؟ وطن مرز ندارد، طول و عرض و کوه و رود و دشت ندارد.وطن من است و بغض دارد و توست و دلشوره دارد.وطن خاک نیست، تَن ِ تو و من و ماست که خاک می شود .