در تاریخ یکشنبه 8 مرداد، اکبر محمدی یکی از فعالین جنبش دانشجویی در سیاهچال اوین کشته شد. یک بار دیگر سلاخان حاکم بر ایران، در تداوم طرح اپوزیسیون کشی، دست به جنایت دیگری زدند. اکبر محمدی یکی از دانشجویانی بود که در جریان خیزش عظیم دانشجویی تیر ماه 1378 توسط دژخیمان جمهوری اسلامی دستگیر شده و نخست به اعدام و سپس به 15 سال زندان محکوم شده بود.

 

باور نمی کردم که رژیم اسلامی که از لحاظ بین المللی و داخلی در شرایط نامناسبی قرار دارد، با چه تحلیلی دست به این جنایت زده است. می دانستم که اپوزیسیون در خارج کشور مانند همیشه چندین اطلاعیه در این رابطه صادر می کند و بعد خاموش می شود. به خودم می گویم، پس چرا مردم داخل کشور پس از آگاهی از درگذشت اکبر محمدی ، هیچ حرکت اعتراضی علیه این جنایت و صدها جنایت دیگر را سازماندهی نمی کند. چه بر این ملت رفته است؟ که این چنین

در برابر این همه جنایات و نقض حقوق بشر خاموش است. یاد شاعر انقلابی مجارستان شاندو رپتوفی که در عمر کوتاهش(1822ـ1849) شانه به شانه با مردمش علیه اشغالگران اتریشی رزمید و مبارزه را رهبری کرد و بالاخره جانش را در نبردی علیه اشغالگران، نثار نمود و برای همیشه نامش در قلب مردمش جاودانه شد. در شعری که خطاب به مردمش است و با آنان صحبت می کند ، بسیار وصف وضعیت کنونی ما ایرانی ها را دارد که من با کمی تغییر این اشعار را بازسازی کردم. امید است که جملگی ایرانیان به خود بیایند و برای رهائی ایران وارد میدان مبارزه شوند. به مناسبت هجدهمین سالگرد قتل زندانیان سیاسی در تابستان 1367 ، کانون دمکراتیک پناهندگان تظاهراتی را مقابل سفارت جمهوری اسلامی در برن سازماندهی کرده که این تجمع و نشریه کانون در ماه آگوست ، ویژه نامه  اکبر محمدی خواهد بود. یادش گرامی باد!

 

دردا که می بینم توفانی تازه

وطن ویران مرا تهدید می کند

خشم، خشم، زیرا ما بیکار ایستاده ایم

و خواب پلکهای ما را سنگین کرده است.

 

یک روز ملت از جا جست

زیرا از صدای دنیا به تکان آمده بود

آنگاه دوباره غلتی خورد

و بخواب آرامش فرو رفت.

 

بیدار شو ! بیدار شو ! ای ملت بلا کشیده

تو می توانستی در نخستین صف باشی

اما از بدبختی و کاهلی

واپس ماندی و زبون شدی.

 

بیدار شو ! وطن که اگر برنخیزی

دیگر هرگز بر نخواهی خاست

و اگر هم بیدار شوی ، تنها آنقدر فرصت خواهی یافت

که نامت را بر سنگ گورت بکنی.

 

بپا وطن !  برخیز و جبران کن!

در یک ساعت بزرگ خطاهای یک قرن را

 و شعار پرچم ما چنین باشد:

" همه چیز باختن یا همه چیز بردن"

 

روزگاری دراز گذراندیم

بدانسان که این کشور از آن ما بود و نبود

اکنون نشان بدهیم که از این پس دیگر

کار ما به هیچ کس مربوط نیست .

 

اگر سرنوشت چنین است که ما نابود شویم

بگذار ما را نابود سازند

اقرار می کنم که از مرگ می ترسم

اما فقط از مرگی ننگین.

 

اگر نمی توان زنده بود، بمیریم

اما باید چون قهرمانان مرد

بدانسان که حتی آنان هم بگریند

که ما را از روی زمین برافکنند.

 

ای کاش که امروز همه ما

فرزندان جزنی ، گلسرخی، اکبر محمدی باشیم

وهر کس بدانسان بجنگد

که انگار وطن را تنها به او سپرده اند.

 

و آنگاه...آنگاه دیگر نخواهیم مرد

و آنگاه زندگی و افتخار در انتطار ماست

و آنگاه همیشه از آن ما خواهد بود

نعمتی که آرزو می کردیم. آزادی را !

 

بپا وطن من ! بپا ملت من ! ای توده ایران !

و با یک حرکت میدان نبرد را پر کن

و بسان صاعقه ناگهان

خود را بر دشمن بیفکن .

 

می پرسی دشمن کجاست؟ آه مپرس

همه جا، هر جا که بنگری

و از همه خطرناکتر آن کس است

که چون برادری در کنار توست

 

بدترین دشمن در میان ماست

او بردار بیشرف و خائن است

و یکی از آنها صدها را فاسد می کند

بدانسان که یک قطره زهر یک جام شراب را.

 

آنها را باید کشت

هر چند که دژخیم صدهزار گردن بزند

وباید که در کوچه ها

موج خون خائن تا پنجره ها بالا بیاید.

 

ما دشمن بیرونی را به آسانی خواهیم راند

وفتی که این راهزنان از میان ما نابود شوند

 

بپا! ای ایران! وطن ترا می خواند

اکنون فرصت فرارسیده است، حالا یا هرگز

اسیر باشیم یا آزاد؟

 

پست و فرومایه است

آن کس که اگر لازمست جرات مردن ندارد

آن کس که زندگی حقیر خود را

از شرف وطنش گرامی تر بدارد.

 

آنجا که گورهای ما در زمین بر آمده است

نوادگان ما به خاک می افتند

و با درودهای ستایش خود

نام ما را درهم خواهند آمیخت

و می خوانند:

 

بخدای ایران سوگندمی خوریم

سوگند می خوریم که هرگز

اسیر نمانیم.