مقوله رهبری!

معمولا در زمانهايي كه ملت ها دچار بحرانهاي سياسي ـ اجتماعي مي شوند ، موضوع رهبري بيش از هر زماني اهميت پيدا مي كند . اين اهميت اغلب به دليل فقدان يا كافي نبودن آگاهي هاي سياسي ـ اجتماعي مورد سوء استفاده قرار مي گيرد و مردم را از چاله به چاه مي اندازد. نه تنها در اين زمينه بسيار حساس ، بلكه در هر زمينه اي كه به حيات جامعه مربوط باشد ، همواره فقدان يا كمبود آگاهي اجتماعي در آن زمينه هاي خاص ، بحرانهاي سياسي ـ اجتماعي را تشديد كرده و نتايج بسيار غم انگيزي به بار مي آورد. آخرين نمونه اي كه ما در اين مورد خاص تجربه كرده ايم و ديده ايم كه جامعه ما را به چه ورطه هولناكي سوق داده است ، رهبري خميني يا به طور كلي رهبري اسلامي است. نمونه اي هم كه هم اكنون با آن درگيريم مسئله رهبري ساخت آمريكا يا انواع رهبريهايي است كه هر يك مي توانند در صورت فقدان يا كمبود آگاهي نسبت به اهميت و نظريه رهبري ، جامعه را دوباره از چاله به چاه بياندازند و مانع تبلور آگاهانه ارده ملي شوند.

 

در اين مقاله سعي كرده ام با استفاده از منابع و تجربه هاي گوناگون ، مسئله رهبري را از لحاظ علمي تشريح كنم تا بتوانيم با شناخت بيشتر اين پديده در آينده به طور اصولي با آن برخورد كنيم و هر چه زودتر به آرمان والاي حاكميت مردم بر مردم نزديك شويم.

 

هنگامي كه به بررسي علل و عوامل كسب «رهبري» از سوي خميني و ايجاد فاجعه اي به نام جمهوري اسلامي مي پردازيم، تقريبا همگان در اين نكته توافق داريم كه يكي از اين عوامل ، فقدان سنت ، تجربه و تمرين مستمر دموكراسي ، پس فقدان نهادهاي دموكراتيك و عدم شناخت پايه اي نسبت به كسي بود كه مدعي رهبري انقلاب بود. به اين ترتيب مي بينيم كه دامنه و تاثير اختناق و عقب ماندگي فرهنگي و فكري ناشي از استبداد سلطنتي(كه خود باعث ادامه و باز توليد اين استبداد مي شده است) به حدي بود كه حتي مخالفين استبداد و اختناق را نيز بي بهره نگذاشته بود.

 

بنياد رهبري فردي بر پيروي و اطاعت اغلب كوركورانه است . به سخن ديگر ، اين گرايش و خواست داوطلبانه مردم در رابطه با پيروي است كه از يك فرد رهبر مستبد مي سازد.

هر گروهي از افراد كه نزديك به توان و يا ظرفيت كامل خود كار مي كنند ، فردي را فرا دست خود دارند كه در فن رهبري مهارت دارد. چنين مي نمايد كه اين مهارت دست كم آميخته از سه عنصر بنيادي است:

 

قدرت رهبري : اين قدرت توانايي بهره گيري از موقعيت به گونه اي اثر بخش و همراه با احساس مسوليت تعريف شده است.

شناخت انگيزه ها : يك رهبر دست كم نسبت به چگونگي ايجاد انگيزه آكاهي هاي لازم را دارد. عناصر پديد آورنده انرا خوب مي شناسد و با شناخت ماهيت و شدت نيازهاي انساني ، مي تواند با استفاده از راهكارهاي مناسب ، جامعه را در جهت يك حركت مشخص سمت و سو بدهد.

3- قدرت تصميم گيري : توانايي تصميم گيري و مبادرت به كارهاي لازم، به ترتيبي كه فضاي مساعد براي واكنش نشان دادن در مقابل وضعيت هاي سخت و بحراني موجود در جامعه را ايجاد كند.

محيطي كه رهبري پديد مي آورد به شدت انگيزه در افراد ، پاداشتهاي گمان برده شده ، حد و حدود تلاشهاي بايسته در كاري كه بايد انجام شود و ساير عوامل محيطي بستگي دارد.

 

بنيادي ترين اصل رهبري را ميتوان به شرح زير تعريف كرد :

انسانها معمولا از كساني كه ديدگاه هاي آنها را مي شناسند به آنها نزديك مي شوند و وسايل بر آوردن هدفهايشان را فراهم مي آورند ، پيروي مي كنند.بنابراين هر چه قدر مدعي رهبري دريافت  بيشتري از انگيزه ها و چگونگي بر انگيخته شدن مردم خود داشته باشد ، و هر چه بيشتر بتوانند اين درك و دريافت را در اقدامهاي خود منعكس كنند ، از احتمال بيشتري براي كسب رهبري برخوردار خواهد بود. نظريه «انسان بزرگ» نيچه كه مي پنداشت رهبري بيشتر مادر زادي است تا اكتسابي ، از لحاظ قدمت به زمان يوناني ها و رومي هاي قديم بر مي گردد. در اين راستا پژوهشگران مي كوشند تا صفات جسماني ، ذهني و شخصيتي رهبران گوناگون را بشناسند و معرفي كنند. نظريه «انسان بزرگ» نيچه با پديد آمدن مكتب رفتاري و روانشناسي اعتبار خود را از دست داد. مكتب رفتاري در روانشناسي بر اين نكته تاكيد مي ورزد كه انسانها با صفت هايي غير از ويژكي هاي ارثي ، جسماني و شايد هم وضع مناسب جسمي ، يا صفات ديگري از مادر زاده نمي شوند.

 

تجربه نشان مي دهد كه رهبران از سه الگوي بنيادي بهره مي برند :

1-  رهبري اقتدار خواه و خود كامه به نام كساني ثبت شده است كه دستور مي دهند و انتظار فرمانبرداري دارند . اين گونه رهبران افراد قاطع و با اطمينان به نفي تعريف شده اند كه با خودداري از دادن پاداش و استفاده از تنبيه رهبري مي كنند.

2-  رهبري مردمي و مشاركتي ، نوعي از الگوي رهبري است كه با مردم مشورت مي كند و به تشويق انان براي مشاركت در كارها و ايجاد شوراها مي پردازد.

3-  الگوئ سوم آنگونه رهبري است كه بر پايه قوانين دموكراسي بورژوايي استوار است كه ظاهرا در امور روز مره به مردم استقلال و آزادي عمل مي دهد. رهبراني كه در اين الگو قرار مي گيرند وظيفه تعيين هدفها و بر خورداري ابزارهاي رسيدن به آنها را به عهده مي گيرند و نقش كمك دهنده يا كسي را كه مسئوليت فراهم آوردن آگاهي ها و تماس با محيط خارجي را دارد، ايفا مي كنند . در اين الگو ، رهبران با راي مردم به قدرت سياسي دست مي يابند ، ولي از آن پس مردم در تعيين سرنوشت خويش هيچگونه نقشي ندارند.

 

در اين طبقه بندي ساده از الگوهاي رهبري ، تفاوتهايي وجود دارد . برخي از رهبران اقتدار خواه و خود كامه به نام «خود كامگان خير خواه» پذيرفته مي شوند. اگر چه اينگونه رهبران پيش از تصميم گيري به گونه در خور توجه اي به حرفهاي مردم گوش مي دهند ، اما در نهايت خود ايشانند كه تصميم مي گيرند. اينگونه رهبران ممكن است به شنيدن حرفهاي مردم و توجه به انديشه ها و دلبستگي هاي مردم تمايلي داشته باشند ، اما زمان تصميم گيري پيش از انكه عملشان خير خواهانه باشد ، خود كامه است. تفاوت اندكي كه در الگوي رهبري مردمي و مشاركتي نسبت به الگوي اول وجود دارد ، اين است كه اين گونه رهبران به پشتيباني از مردم بر مي خيزند و هر آنچه را در توان دارند به منظور پشتيباني از مردم و انجام خواسته هايشان به كار مي گيرند.

 

به موازات ايجاد سرخوردگي نسبت به مفهوم «انسان بزرگ» نيچه و روشهايي كه درك و فهم پديده رهبري را بر پايه صفات ارزيابي ميكرد. نظرها و تعريفها به سمت ضرورت مطالعه موقعيت رهبري و اين باور كه رهبران محصول يك توصيف ويژه اند، جريان يافت. نتايج بسياري بر اساس اين پژوهشها كه رهبري شديدا نسبت به موقعيت تاثير پذير است و با موقعيتي كه از آن بر مي خيزد و در آن عمل ميكند به كار مي پردازد ، وجود دارد.بنا به اين تعريفها ، اين روشي است اثر بخش كه رويدادها يي مثل بپا خواستن هيتلر در سال 1930 پا گرفتن موسوليني در ايتاليا و قيام مائوتسه دون در چنين دوره پس از جنگ دوم جهاني را دربرميگيرد . اين معيار شناخت رهبري ، رهبر را در جريان كنش واكنش و روابطي كه ميان گروهها و رهبر به وجود مي آيد شناسايي مي كند . اين روش ، نظريه پذيرش رهبري يا موضوع پيروي را مورد تاييد قرار مي دهد و تاكيد مي كند كه در اين روش ، مردم به پيروي از كساني گرايش پيدا مي كنند كه آنها را به گونه اي درست يا نادرست ،وسيله اي براي برآوردن آرزوهاي خود مي يابند. بر اين پايه ، رهبر كسي است كه اين آرزوها را مي شناسد و به برآوردن آنها ، يا پرداختن به برنامه هايي دست مي زند كه باعث برآوردن آن آرزوها باشند.

 

براي شناختن موقعيت رهبري فردي ، سه اصل بنيادي را ميتوان مورد توجه قرار داد :

1-  قدرت پديد آمده از مقام : اين قدرت از سرچشمه هايي چون كيش شخصيت كه رهبر مستبد را آنقدر توانا مي كند تا ديگران را به پذيرش دستورهايش وادارد ، نشات مي گيرد. اين قدرت رهبري ، نيرويي است كه از اختيارات سازماندهي پديد مي آيد.

 

2-  ساختار وظيفه و كار: حدود و اندازه اي است كه در چارچوب آن ميتوان به روشني وظايف و كارها را باز كرد و افراد را به مسئوليت انجام آنها گمارد.

 

 

3-  روابط رهبر با اعضا : از آنجا كه قدرت پديد آمده از مقام و ساختار وظيفه و كار ممكن است به طرزي گسترده در نظارت بر يك مجموعه اثر بخش باشد، تبديل به ميزان اعتماد مردم به رهبر و گرايش آنها به پيروي از او مي شود. اينرا بايد مهمترين بعد از نظر رهبر بشمار آورد.

 

عامل برجسته ديگري كه در موقعيت رهبر وجود دارد رفتار رهبري است : رفتار رهبري بر اساس پشتيباني از مردم ،يعني اينكه تا چه حدي رفاه و آسايش آنان و پديد آوردن محيط خوش آيند زندگي براي آنان را مورد توجه قرار مي دهد. اينگونه رفتار، در وضع و حالي كه مردم سر خورده و نا خوشنودند ، بيشترين تاثير را براي كار كردن روئ آنها دارد. رفتار رهبري بر اساس مشاركت «كار جمعي » كه به مردم اجازه دخالت در امور و تاثير گذاشتن بر تصميم ها را مي دهد، مي تواند به تعميق انگيزه در مردم بانجامد.

 

با نگاهي كوتاه به تاريخ گذشته اروپا در رابطه با پديده اي به نام رهبري مذهبي ، در مي يابيم كه امروزه و پس از چند قرن اين الگو دوباره در ايران از طرف يك جريان ارتجاعي مورد استفاده قرار گرفته است. در تاريخ گذشته اروپا رابطه كليسا با اصل رهبري چنين بود كه به هر آن كه بر فردي يا افرادي حكومت ميكرد، در رابطه با اصول و منافع خود برتري مي داد. زيرا بر آن بود كه هيچگونه برتري بدون آنكه راي خداوند بر آن تعلق پيدا كرده باشد، به وجود نمي آيد. استدلالشان هم اين بود كه حكام را خدا بر ميگزيند. بنابراين آنكه بافرا دست خود مخالفت كند، به اين معني است كه با خداوند به مقابله برخواسته است . در اين دستگاه منحط قرون وسطا ئي، مشيت خداوند در امر رهبري به صورت يك اصل ضروري عمل ميكند .

 

سقراط در رابطه رهبر ميگويد : «حتي وقتي رهبر ملت از اطاعت مطلق توده مطمئن است، از ريختن خون افراد ملت خويش درنمي گذرد و با انواع بهانه ها آنها را متهم ميكند و به دست كساني نظير خود مي سپارد تا آنها را به دادگاه ها بكشانند و جانشان را بگيرند. اينگونه رهبران ، خون افراد ملت خويش را ميريزند ، آنها را به تبعيد ميفرستند و زندان و شكنجه ميكنند. آيا به حكم ضرورت، يا بنا به قانون مبتني بر تقدير است كه اين رهبر بايد به دست دشمنانش فاسد شود ؟ يا از طريق يكي شمردن خود با دين ، تبديل به مستبدي ستمگر و گرگي خونخوار بشود ؟ »

 

سقراط ، همچنين تاكيد ميورزد :« رهبر در روزهاي اول لبخند ميزند. به همه آنهائيكه ميبيند روي خوش نشان ميدهد. ميگويد كه مستبد نيست. در خلوت وعده بسيار ميدهد. ميكوشد با همه نرم و مهربان باشد، اما وقتي خاطرش از راه سازش با اين و تخريب آن، از بابت دشمنانش آسوده شد، همچنان بر كوره جنگ ميدمد تا مردم ناچار شوند تنها به گرفتاريهاي روزمره شان سرگرم باشند و كمتر عليه او بر خيزند. و اگر بعضي ها روحي آزاده داشته باشند و تن به استبدادش در ندهند، رهبر در جريان جنگها و درگيريها بهانه لازم را براي حذف آنها ايجاد ميكند. مثلا آنها را زير ضربهاي دشمنان مياندازد. اما با اين اعمال روز به روز در نظر مردم منفورتر ميشود. رهبران مستبد روشي را به كار ميبرند كه در نقطه مقابل روشي است كه پزشكان براي پاك كردن تن به كار ميبرند. در حقيقت ، پزشكان آنچه را بد است ناپديد ميكنند و آنچه را خوب است بر جا ميگذارند. ولي رهبر مستبد درست عكس اين كار را ميكند. بايد خاطر نشان كنم براي آنكه حكومت بهترين نوع حكومتها باشد بهتر است بجاي پيروي از يك فرد، از قانون ابدي آزادي پيروي كرد براي آنكه بتوان مردم را آگاه كرد. بايد كوشيد تا به علم قانون گذاري ذست بافت. چراكه انسان تنها بوسيله قانون است كه ميتواند تكامل يابد.»

 

بي ترديد تا زمانيكه اصولا در ديدگاه و نوع ارزش گذاري نسبت به مقوله رهبري تحولي عميق و ريشه اي رخ ندهد ، حتي دم زدن ظاهرا پيگير از آن نميتواند به معناي وفادار ماندن به آرمانهاي دموكراتيك و آزاذي خواهانه باشد. در فقدان چنين آگاهي و زمينه اي است كه حتي آخوندهاي مرتجع و سلطنت طلبان وقيح استبداد پرست نيز دم از رهبري مردم ميزنند.

 

 

بدين ترتيب و بر اساس اصول انقلاب كه تغيير دهنده جامعه به سوي اعتلاي سياسي ، اجتماعي و فرهنگي است، به اين نتيجه ميرسيم كه رهبري فكري و سياسي ، نه پديده اي فردي ، موقتي، مقطعي، تحميلي و نا مطلوب، بلكه قانون و قاعده اي تخطي ناپذير و هميشگي است كه در رهبري جمعي (به صورت شورائي ) نمايان ميشود.

 

در پايان بايد بگويم كه فقط با برقراري حكومت شوراها ميتوانيم رهبري جمعي را بوجود آوريم. رهبري جمعي يكي از مهمترين اصول حيات و از جمله شرايط ضروري ايجاد حكومت مردم بر مردم و يكي از محملهاي پرهيز از سوبژكتيوئسم (ذهني گري) و ولونتاريسم (تمايل و ارده شخص را اساس تحليل و عمل قرار دادن و واقعيت را نا ديده گرفتن) است.

 

مارس 2005