مردم

مردم

آنجا كه آسمان لب بر لب زمين نهاده است

خورشيد شرمگينانه

خود را پنهان مي سازد

و پرندگان

امواج ترانه هائ خويش را

آرام می سازند

تا در اين خلوت همواره

عشق معنای جاودان خويش را

باز يابد.

انديشه، باغي سر سبز

در اين شوره زار پهناور

اميد قايقی بی بادبان و فرسوده

در تلاطم دريای طوفانی است

در حنجره خسته ام امشب

فريادی است كه سكوت

درونم را مي شكند

و از تراوش اشكم

بر دفتر شعر

شايد

فرياد خويش را در پژواك صداهائی نا همگون

جاری كرده باشم

مي انديشم

مرگ قطره قطره ام ، شايد

رودی بر بستر تشنه،

رستنگاهم باشد

ائ كاش

دردم را

مئ توانستم

براي لحظه ای

تنها لحظه ای

با تنها كلامي تا حرفی

كه گونه ای را از شرم

سرخ سازد

باز گويم

كاش بر سنگيني لبانم

پايانی بود

تا قلم را شكسته و

فرياد ميزدم

از رنج هماره ، مردم

سخن مي گفتم

مي خواهم پوست از تنم

برگيرم

تا عريان عريان شوم

و خويشتن را باز شناسم

آنگونه كه هستم

و آنگونه كه مي شناسندم.





ارسال شده در مورخه : Friday 20 March 2015 توسط admin  پرینت

مرتبط باموضوع :

 پرواز خواهم کرد  [ Friday 20 March 2015 ] 270 مشاهده
 رهگذر  [ Friday 20 March 2015 ] 477 مشاهده
  اميد  [ Friday 20 March 2015 ] 371 مشاهده
 نجوا کن  [ Friday 20 March 2015 ] 279 مشاهده
 انجماد  [ Friday 20 March 2015 ] 247 مشاهده
انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب