شرم

شرم

من كلام دوستی را در چشمان خويش

فرياد مي كنم

بی آنكه اميدی

به محبت ،

از كسی داشته باشم

چاووش

ترانه

من نيست

به ياس نمی خوانم

ياس را در اعماق خويش مدفون كرده ام

آيا

پرواز كبوتری بر اين آشيان ويران

يا رستن گلی در باغچه

نويد پايان زمستان نيست ؟

من از هذيان های تب آلود

بيزارم

راه رفتن كودكی نو سال

زيبائی لبخند مرا

شگفته می سازد

از كلام های بی فرجام

و از شعرهای بی انتها

بيزارم

كلام را در خستگی دستانم

احساس می كنم

و آواز را در هياهوی درد

می خوانم

می خواهم شعر مرا بخوانی

و می دانم

لبالب از شعرهای نا خوانده ای

با تو می خواهم از حقيقت بگويم

از واقعيت ها

با زبان شعر.

در نگاهت می خوانم كه مي گوئی

حقايق را با شعر گفتن

دردها را در كلمات گنگ

گم كردن است.

شرم را با شعر

اما من

می پوشانم .





ارسال شده در مورخه : Friday 20 March 2015 توسط admin  پرینت

مرتبط باموضوع :

  مردم  [ Friday 20 March 2015 ] 224 مشاهده
 انجماد  [ Friday 20 March 2015 ] 247 مشاهده
 زندگی در بهت  [ Friday 20 March 2015 ] 211 مشاهده
 رستاخیز رهائی  [ Friday 20 March 2015 ] 112 مشاهده
  مزار مادر  [ Friday 20 March 2015 ] 150 مشاهده
انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب